برگشت به دانشگاه علوم پزشکی زابل
   [صفحه اصلی ]     [ English ]  
بخش‌های اصلی
معاونت فرهنگی ودانشجویی::
دفتر معاونت ::
روابط عمومی::
آئین نامه ها::
مدیریت امور دانشجویی::
تغذیه::
امور اداری::
اداره رفاه::
امور خوابگاه ها::
مدیریت تعالی فرهنگی::
جشنواره فرهنگی هنری کشور::
واحد قرآن وعترت::
امور مالی::
امور فرهنگی وفوق برنامه::
امور تربیت بدنی::
کانون های و تشکل ها دانشجویی ::
شورای انضباطی::
اداره مشاوره::
خدمات اداری::
واحد بهداشت::
انفورماتیک ::
آموزش::
تقویم آموزشی دانشگاه::
حراست::
بسیج دانشجویی::
::
شماره پیامک معاونت

30004650405040

..
وبلاگ کارشناس فرهنگی دانشگاه

AWT IMAGE

..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
portal

AWT IMAGE

..
:: داستانک : داستان جالب و عبرت آموز ::
 | تاریخ ارسال: 1394/11/17 | 

داستان جالب و عبرت آموز

دفعات مشاهده: 563 بار   |   دفعات چاپ: 202 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : استاد دانشگاه ::
 

 

 

 


این خاطره از یکی از اساتید قدیمی دانشکده متالورژی دانشگاه صنعتی شریف نقل شده است:
یک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحیح می کردم، به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می کنم.
تصحیح کردم و 17.5 گرفت. احساس کردم زیاد است! کمتر پیش می آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت!
برگه ها تمام شد؛ با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم!
نکته: اغلب ما نسبت به دیگران سخت گیرتریم تا نسبت به خودمان.

 

 

 
دفعات مشاهده: 710 بار   |   دفعات چاپ: 228 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک ::
 | تاریخ ارسال: 1392/9/5 | 

داستانک

دفعات مشاهده: 1512 بار   |   دفعات چاپ: 550 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 34 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : اداره مشاوره و سلامت روان ::
 | تاریخ ارسال: 1392/8/18 | 

داستانک  روز

دفعات مشاهده: 1455 بار   |   دفعات چاپ: 550 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 51 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستان ::
 | تاریخ ارسال: 1392/8/18 | 

داستان

دفعات مشاهده: 1303 بار   |   دفعات چاپ: 533 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 33 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک ::

حکایت (گلستان سعدی)

دفعات مشاهده: 1393 بار   |   دفعات چاپ: 517 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 49 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک ::

داستانک 24/2/92

دفعات مشاهده: 1411 بار   |   دفعات چاپ: 499 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 49 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : 3 داستان زیبا ::
 | تاریخ ارسال: 1392/2/17 | 

داستانک روز17/2/1392

دفعات مشاهده: 1466 بار   |   دفعات چاپ: 502 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 58 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : اطلاعیه ::

  داستان روز 9/2/1392

دفعات مشاهده: 1440 بار   |   دفعات چاپ: 524 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 55 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک روز1/2/1392 ::

داستانک روز1/2/1392

دفعات مشاهده: 1335 بار   |   دفعات چاپ: 490 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 71 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک روز 24/1/1392 ::
 | تاریخ ارسال: 1392/1/24 | 

داستانک روز 24/1/1392

دفعات مشاهده: 1516 بار   |   دفعات چاپ: 530 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 50 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک روز14/1/1392 ::
 | تاریخ ارسال: 1392/1/14 | 

داستانک روز14/1/1392

دفعات مشاهده: 1436 بار   |   دفعات چاپ: 510 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 46 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک روز ::
 | تاریخ ارسال: 1392/1/6 | 

داستانک روز

دفعات مشاهده: 1533 بار   |   دفعات چاپ: 540 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 65 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک. ::
 | تاریخ ارسال: 1391/12/19 | 

داستانک روز

دفعات مشاهده: 1540 بار   |   دفعات چاپ: 518 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 59 بار   |   0 نظر
>
:: داستانک : داستانک ::

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع‌وجور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آن‌جا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

دفعات مشاهده: 1275 بار   |   دفعات چاپ: 490 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 61 بار   |   0 نظر
>
معاونت دانشجویی و فرهنگی danesh
تمامی حقوق معنوی این صفحات و پایگاه متعلق به معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی زابل می باشد
Persian site map - English site map - Created in 0.251 seconds with 1509 queries by AWT YEKTAWEB 3174